|
بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای این شهرم
|
||
|
من یک چهاردیواری دارم و کاغذو قلمی.قلمی که گاه و بی گاه
جور مرا می کشد و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.در آن لحظه
،قلمم مثل زبانم نیست،من من نمیکند ،کم نمی اورد و... می نویسد شیوا،بی
غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمیشود،اشک
هایم فرو نمیریزد،عصبانی نمیشوم، صدایم هم نمی لرزد...و کاغذ چه
صبور،نوشته هایم را گوش میدهد.واکنشی از خشم در او نیست،نگاه عاقل اندر
سفینه ای نمی اندازد،مرا به خاموشی وانمیدارد،تنهایم نیز نمی گذارد...در
آخر من آرام و سبک بال به کاغذ می گویم:همه ی اینها را گفتم که بگویم گفتن
بلد نیستم،اما نوشتنم بد نیست...آنگاه کاغذ را به آب می سپارم و آب میداند
که آن را به چه کسی برساند...ومن دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم،در
پی قلم و کاغذ صبوری دیگر... من یک چهار دیواری دارم..
یه نفر نیست بگه :
آخه آدم حسابی !
به جای این همه این در و اون در زدن و گله کردن از این که تمام عمر به درِ بسته خوردم!
یه لحظه پات رو از روی گاز برمی داشتی.......!!!!
دور و برت رو برانداز می کردی....!!!!
شاید راه رو اشتباهی اومده بودی !!
و این درها هیچکدوم درهای تو نبودند!!!!
و تو غافل از این که کلید درهای دیگری رو در دست داشتی...!!!!
تا حالا به این موضوع فکر کردین؟
سلامممممممممممم
من دوباره اومدممممممم تولد تبریک بگم اونم تولد کی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! بهترین دوستم که پارسال همین موقع اینجا نوشتم. آجی گلشنم تولدت مبارک ایشالله1000 ساله شی. خیلی دوست دارممممم. بسته دیگه پرووووووو شدی. فعلا بای
نمیدانم زندگی چیست؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته رافراموش نمیکنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم. هيچكس نفهميد شايد شيطان عاشق حوا بود كه بر آدم سجده نكرد... ........ رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگوييد من روزی در اين دنيا بودم. خدايا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام ...! ........ خدایا... در انجماد نگاه های سرد این مردم... دلم برای " جهنمت " تنگ شده است.... ........ ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بدها....... به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد؟! تو به هر جور دلت خواست بیا.. مثل سهراب دگر... جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد... مثل آهن شده در کهریزک، چینی نازک تنهایی من... " تو فقط زود بیا..." ای زیبا نگارم مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همگان بدانند سیاه بخت بودم. دستهایم را باز بگذارید تا بدانند هیچ چیز به دنبال خود نبرده ام. چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند چشم انتظارم. دهانم را باز بگذارید تا بدانند نا گفته هایی دارم. لباس عروسیم را برسرمزارم بیاورید تا بدانند به آرزویم نرسیدم. تکه یخی بر سرمزارم بیاورید تابه جای محبوبم اشک ریزد. وبرسر مزارم بنویسید: افسرده دلی خفته در این معبد خاموش او زاییده ی عشق بود و زعشق های جهان گشته فراموش
دوباره هورا......................................................هورا بفرمايين بفرمايين خوش اومديد از خودتون پذيرايي كنيد ميــــــــــــــــــــــــــــــــسي چرا زحمت كشيديد.راضي به زحمتتون نبودم.خودتون كادو هستيد حالا كه زحمت كشيديد كادوهاتون رو هم بذاريد اون جا،پيش بقيه كادوها آفرين آفرين همون جا خوبه اٍ اٍ چرا ساكت نشتی داری بقيه رو نگاه مي كني.پاشو بيا وسط. قر بده برقص،تخليه ی انرژی كن خجالت نكش.لامپا خاموشن كسي تو رو نمي بينه كه بلد نيستي برقصی چيه؟حسش نمي ياد.خب بيا وسط جو مي گيردت ديگه هم ولت نمي كنه.حالا تو بيا وسط بقيش رو خود جو درست مي كنه آفرين آفرين خوب راه افتادی. مهمانان عزيز!يه لحظه اون وسطو ول كنيد،اين ور رو يه نگاه بندازيد كه .................... ..........................................................................كيك اومد هورا ........................................................هورا
كيك خوشمل تفلد منه ها برام تفلدت مفالك بخونيد تا شمع ها رو فوت كنم اٍ اول آرزو................................ حالا فوووووووووووووووووووووووووووت شمع ها رو هم كه فوتيدم.حالا بفرماييد كيك رو نوش جان كنيد به به...به به...چه خوشمزس.كيك تفلد منه ديگه حالا بريم سراغ كادوها خيلي خيلي ميسي از اين كه قدم رنجه كرديديد و اومديد تفلدم.ايشالله تفلداتون جبران كنم از كادوهای خوشملتون هم خيلي ميـــــــــــــــــــــــــــــــــسيیییییییی ميشه ساعت10صبح. 11 خرداد
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت ... من الان اون حس رو دارم و از همه ی همه متنفرم حالا بماند چرا و برای چی.........
همیشه دنبال لحظه ایی می گردم که تلافی کسی که کاری کرده و جلومو گرفته رو در بیارم همیشه به این فکر می کنم که اگه حتی یه روز فقط یه روز از عمرم مونده باشه کاری کنم که با خیال راحت بمیرم.حتی نمی تونم تحمل کنم٬می شینم روزها و دقیقه ها رو نگاه می کنم تا اون روز برسه هر چند اگه گناه کنم و آبروم بره!!!ولی حاضرم تلافی کنم چون یه روزی اون یه کاری با من کرد ولی نتونست حالمو درک کنه!کلا هیچکس نمی تونه منو درک کنه.آسیاب به نوبت یه روزی یه حالی ازش می گیرم که.....اونوقت میام اینجا و می نویسم. برای این پست به کسی خبر نمی دم هر چند می دونم بیخوده ولی برای خودم که تونستم یه مدرک داشته باشم خوبه!شاید یه روزی نشونش دادم!!!!!!!!!!! وقتی دلم به درد میاد و كسی نیست به حرف هایم گوش كند...
وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است... وقتی احساس می كنم دردمندترین انسان عالمم... وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند... وقتی كسی نیست كه حرمت اشك های نیمه شبم را حفظ كند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم... بی اختیار از كنار ان هایی كه دوستشان دارم بی تفاوت می گذرم....
زندگی همیشه بهار نیست گاهی ابر خزان بر روی آن سایه می افکند و بهترین شبها و روزها را از هم جدا می کند ، زندگی همیشه بر میل آدمی نیست گاهی غرق درسختی و غم است ، زندگی همیشه طلوع و غروب دارد اما دوستی غروبی در آن ندارد ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد کاش واژه ی حقیقت آن قدر با لبها صمیمی بود که برای بیان آن به شهامت نیازی نبود کاش آدمها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود کاش بهار آنقدر مهربان بود که باد را به دست خزان نمی سپرد کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید...!!! دیشب دلم سراغ تو را از من می گرفت ... گفتم میایی ... بهار حتما میایی ...
بهارمی شود ... شکوفه ها در مـی آید... کل حیاط خانه صورتی می شود مثل لباسی که منتظرم تا بیایی و برای تو بپوشم ... و مثل همیشــه ایی کـ می گویی : زود مـی آیــی اینبــار هم زود(تـــر) خواهــی آمــد تا بهار فقط چند ساعتی مانده ! تا بهار..... باز امشب فرا رسید!امشب و صدشب دیگر هم گذشتند اما من هنوز چشم به راهم تا بیایی و با فانوس عشقت
قلبم را روشن سازی!امشب!در این شب سرد در این آسمان شب بی ستاره دنبال ستاره ای می گردم که تو باشی و بهم چشمک بزند و بگویی به فکرتم!این منم!دختری تنها با دوبال پرواز که می خواهد در آسمان قلبت پر بکشد و می خواهد بالا بالاتر برود جایی که نگویند دختر تو هنوز بچه ای و معنی عشق و عاشقی رو نمی دونی! بازهم باید سکوت کنی امادر دلت غوغاست چه کسی معنی هر شب گریه کردن را می داند؟چه کسی لیلی را می ستاید؟ چه کسی مجنون را درک می کند؟چه کسی معنی دوری را می داند؟چه کسی عشق را می فهمد؟منم آن دختر تنهایی که هر شب به یاد تو آرام می گیرد و با ندایی دروغی که انگار با صدای تو همراه است بیدار می شود منم آن دختر تنها که اسمت را روی قلب شکسته ام نوشتم!و با خودم عهد بستم اگر رفتی اگر دیگر مرا قابل با خود بودن ندانستی!بمانم و بسوزم به پای کسی که می پرستیش! سالها پیش دفتر خاطراتی داشتم که هر موقع دلم می گرفت و اتفاق
ناخوشایندی برام پیش می اومد با نوشتن توی اون آروم می شدم. مثل آبی بود روی آتیش! بعد از گذشت چند سال وقتی نوشته هام رو خوندم خنده م گرفت! چون اون لحظه ها اون قدر ناراحت و دلخور بودم که از اتفاقات کوچیک ، کوه ساخته بودم و اگه کسی که نمی شناختم و می خوندشون فکر میکرد با یه آدم ناامید طرفه! خیلی وقته که یاد گرفتم و تجربه کردم که بهترین وقت نوشتن (شما به جای نوشتن ، بذارید تصمیم گرفتن برای انجام هر کاری) زمانیکه تحت تاثیر احساسات نباشی. چون اون لحظه ، مشکلات بی نهایت بزرگ و حل نشدنی ، وشادیهات هم بی اندازه لذت بخشند. یعنی اگه موقعی که خیلی عصبانی یا خیلی خوشحالی دست به قلم ببری یا تصمیمی بگیری، حاصل کارت یه مشت کلمات یا تصمیمات صرفا احساساتی و بی منطقه که مطمئنا وقتی بعد از آروم شدن بهشون مراجعه کنی ، پشیمون میشی
مرگ از پنجره بسته به من می نگریست . زندگی از دم در قصد رفتن می کرد در شب تیره و سرد............ آری در زمستان سرد٬خشک و بی پایان و انگار بی روح٬ما دردی تازه گرفتیم ایم از دوری او. او اگر از پایان دردهایش آسود٬ما نیاسودیم تاکنون. سلام به همه:دیروز یکی از همکلاسی هام فوت کرد همیشه به یادشم به پدر و مادرشم تسلیت می گم روحش شاد٬بچه ها براش دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کنید.
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب،
من که می سوزم وپروانه ندارم چه کنم؟ کودک که بودم بدون توجه به دست های نگرانی که مراقبم بودند بی هوا به وسط خیابان زندگی میدویدم و نمی گذاشتم کسی دستانم را بگیرد اکنون که بزرگ شده ام هرچقدر بی هوا به وسط خیابان زندگی میدوم کسی نیست که مراقبم باشد و حتی برای لحظه ای دستانم را بگیرد
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:53 توسط شیوا
اگر از به دنیا امدن خوشحال بودم
هنگام تولد گریه نمی کردم........
من به آمار زمین مشکوکم ، که اگر شهر پر از آدم هاست... پس چرا این همه آدم تنهاست...!؟
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:57 توسط شیوا
وقتی سر خط می نویسیم: زندگی
نیمه نگاهی به اخر خط داشته باشیم که کج نرویم!
زیرا زندگی یک بوم نقاشی است
که در ان از پاک کردن خبری نیست!
خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!
بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم... بیا تا دل کوچــــــــــکم را خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..! خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره.. که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!! بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن.. که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!! خدایـــا کمـــک کـــن : که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد.. کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش... مبـــادا بمیـــرد...!! خــــدایــا دلــــــم را که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت.. اگر چه شــــــکســــــته!!! شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!! اینجا همش شد تفلددددددددددددددددددددددد
امروز هم تفلد مهساااااااااااااااااااااا آجی مهسا تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارک ۲روز پیش تولد دوستم بود ولی نمی تونستم اون وقت بنویسم
ولی الان دوباره بهت میگم ثریا جووووووووووونم تولدت مبارک دوستت دارم بهترین دوست من
من شکایت دارم از روزی که به دنیا امدم.... بی خبر بی میل خود تنها به اینجا امدم.... بی خبر زندانی دنیا شدم اخر چرا.... من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را.... بر سنگ مزارم بنويسيد... در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايدمرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي... خدایا حکمت قدمهایی را که برایم بر میداری اشکار کن تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم.. و درهاییکه به رویم میبندی به اصرار نگشایم... امروز تولد یکی از دوستای خوبمههههههه
دوباره بهت میگم نجوا جوووووون تولدت مبارک عزیزم
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد من خودم بودم و دستي كه صداقت مي كاشت پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم؛ اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد! بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود
راه من جداست! این ابر ها تا میتوانند ببارند... چتر من " خداست. " |
|
|